تبليغاتX
. 17 سالگی
 
دست نوشته هایي از 17 سالگیم
سلام به تو !
نویسنده : محمد
تاریخ : پنجشنبه چهارم فروردین 1390
زمان : 23:15

سلام به تمامی دوستان گل 17 سالگی


از تهي سرشار ، جويبار لحظه ها جاري ست

چون سبوي تشنه كاندر خواب بيند آب و ، اندر آب بيند سنگ ،

دوستان و دشمنان را مي شناسم من ، زندگي را دوست مي دارم ؛ مرگ را دشمن .

واي ؛ اما با كه بايد گفت اين ؟ - من دوستي دارم

كه به دشمن خواهم از او التجا بردن

جويبار لحظه ها جاري .

اخــوان ثـالـث

 

*************************

دوستان اگه لينكتون حذف شده ، بگيد تا بلينكمتون ! آخه بعضي از لينك هام حذف شده !شرمنده !



موضوع : |


برام مهم نیست...
نویسنده : محمد
تاریخ : جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391
زمان : 15:15

بسم الرب الحسین

فکر کنم یه غباری به ضخامت چندین ماه رو این وب نشسته ! ( باز درد قلبم شروع شد ! بی خیال ! )

نمی دونم چرا ولی یه جورایی دلم اینجا نیست ! شاید به همون دلیلی که غبار گناه رو دلم نشسته و .... !

گاهی وقتا هست تو زندگیت که حالت از خودت به هم می خوره ! از کارهات ، از حرفات ، از نگاهت ، از چیزایی که می شنوی ، از همه چیز ! بوی تعفنت خفه ت می کنه و نمی دونی باید چی کار کنی ؟؟؟

یه کوله بستم پشتم و دارم گناه ها رو درو می کنم ! هه ! همون محمد قبل هفده سالگی ....!

نه دوست من ، محمد 17 ساله نمونده ! 17 سالگی محمد فعلا یخ زده ! منجمد شده و معلوم نیست کی بهار میاد و برف دلش آب میشه که شاید از این رکود بیرون بیاد ؟

یادش به خیر !

یاد همه اون روزایی که هیئت می رفتم ، یاد همه اون شبایی که مداحی و مناجات گوش می کردم ، یاد همه اون کارای با اخلاصم ...

اصلا با اخلاص بود ؟ چه خودمم تحویل می گیرم واسه خودم !!! کجاش اخلاص داشتی بنده ی خدا ؟

ولی خب ، تو همون کارا ، با هر نیتی ، دلم شکست ! بگذریم....

دلم می خواد یه خواب عمیق بیاد سراغم...چه می دونم ؟ شاید یه کما !

شاید هم مرگ....! البته از این یکی یه خرده می ترسم...ترس که نه ، یه جور خجالت خاص ! خجالت این که داری می ری همون جایی که ازش اومدی و از این ور هم فقط کثیفی و زشتی به ارمغان می بری !!! معلوم نیست که قرار بود پاک تر شی یا پاکی ت رو از دست بدی ؟ مثل این می مونه که بکارتت رو از دست داده باشی اونم با گناه !!! این کجا و آن کجا ؟

نیاز دارم به چیزی که این رکود رو بهم بزنه ! یه همدم ! یه همدم که کنارم باشه و درکم کنه....نه خدا ! تو رو هنوز نشناختمت ! می ترسم بیام سراغت و .... !!! شاید بیشتر دوست دارم که یکی رو بفرستی که تو رو بهم بشناسونه ! یکی که از دید اون بهت نگاه کنم ، از لای دستاش نور به چشمام برسه و روشن شه .... !!! یکی که بهم بگه و بگه و بگه تا خودم هم بتونم تشخیص بدم ! تا تو رو هم بشناسم....

این اسمش چیه ؟ شاید خودخواهی باشه ! شاید یه جور خواسته ی بی جا و بیشتر از حد خودم !!! اصلا چرا باید همچین شخصی وجود داشته باشه ؟؟؟ مگه من کی ام ؟؟؟

خدا ؟؟؟ میگم انگار تو این دنیای این روزات همه مثل خودت تنهان !!! تویی که بنده هات اونقدر بد شده ن که سراغت نمیان ، بنده هایی که اونقدر توقع شون بالاس ، اونقدر سطح دیدشون پایینه و اونقدر خودخواهن که خودشون رو تنها گذاشتن.... !

خدا ؟؟؟ دوستم میشی ؟؟؟

بیا با هم رفیق شیم !!! با هم بیرون بریم ، بریم کوه ، اون بالای بالا دور از همه ، بگیم و بخندیم و .... حتی با هم غذا بخوریم ! مگه چشه ؟؟؟ چرا تو رو توی آسمون محدود کردیم ؟؟؟

راستی مگه نگفتی از رگ گردن بهم نزدیک تری ؟؟؟ ببین ، این گردنی که می گی توش پر از بغضه ها !!! همش هم از سر تنهایی !!! همش از وحشت ....

چه می دونم ؟ چی ؟ دارم کفر می گم ؟؟؟ نه بابا !!! فکر نکنم....از نظر من که اینا کفر نیست ! اصلا بالاتر از این هاش هم کفر نیست !!!

خدا اصلا چرا مهمونم نمیشی ؟ تو که می گی صله رحم واجبه !!!؟؟؟ هان ؟ مگه تو حتی از پدر و مادرم هم بهم نزدیک تر نیستی ؟؟؟ مگه منو نیافریدی ؟؟؟ پس چرا صله رحم نمی کنی ؟؟؟ قهری ؟ حواست باشه ها ! می ترسم از مسلمانی بیرون شی !! هه !

مواظب باش یهو ( بعضی ها !!!) نگن که تو هم مسلمون نیستی ! ما که مسلمونی اینجا ندیدیم ! نمی دونی اینا چطور می گن از مسلمونی خارج میشین ؟؟؟

خدا راستی ، عیسی هم تنهاست پیش تو ؟؟؟ اونم که این ور تنها بود و عروج کرد ! میشه منم عروج کنم ؟؟؟ دلم به حالش می سوزه ! مرده رو زنده کرد ، کور رو شفا داد ، تهش هم به صلیب کشیدنش مثلا !!! جالبیش می دونی به چیه ؟ به اینه که حالا صلیب رو هم می اندازن گردن هاشون !!!

بسه چقدر حرف زدم !!!

دلم برای خیلی چیزا تنگه !!!

یه وب خیلی نوستالوژیک منتقل شد !!! سپیده ، آبجی ، امیدوارم روزگار شهادتت همیشه مستدام باشه ! من هم هر کمکی از دستم بربیاد و در حد توانم بهت بکنم....ایشالا مثل همیشه شاد باشی و رنگ شادی تو زندگیت پاشیده شه !

یادت باشه اون حکایتی که گفتم رو !!! من بهش ایمان دارم ، چون دارم چوب کارام رو می خورم !!! از هر دست بدی ، از همون دست هم پس می گیری ! بهشت و جهنم همین جاست....همینقدر خاکی !


پ . ن : برام مهم نیست که کی چی فکر میکنه !؟ همین مهم بود که بنویسم

پ . ن : سید مهدی ؟؟؟ اینجا میای هنوز داداشی؟ دلم برات خیلی تنگ شده...خیلی ! خوابت رو دیدم !



موضوع : دل نوشته |


قسمت آخــــر داستان « باران »
نویسنده : محمد
تاریخ : سه شنبه هشتم فروردین 1391
زمان : 18:54

به نام یزدان هفت آسمان

سلام به همه ی دوستان گلم ؛

با آخرین قسمت داستان " باران " در خدمتتونم ؛

بابت تأخیری که تو نوشتن این قسمت و وقفه ای که افتاد از همه دوستان گلم عذر میخوام .

خیلی زود گذشت ..... اون ابتدا قرار بود هر هفته یه قسمت از داستان تو وب قرار بگیره ولی خب به دلیل مشغله ای که داشتم نتونستم بنویسم....

از همه ی دوستانی که تو این مدت همراهم بودن تشکر می کنم ...

از داداش مهدی گلم ، دریا خانوم ، آبجی تاینا ، آبجی فاطمه ، آرش جان ، حنانه خانوم ، مائده خانوم ، داداش افشین و بقیه ی دوستانی که الآن اسم شریفشون در خاطرم نیست ممنونم ..... نظراتتون باعث فوت قلبم و پر رنگ تر شدن قلمم می شد....

اگه عمری بود بعد کنکور با داستان جدیدم در خدمتتون خواهم بود...

چشمای نازنینتون رو به خوندن آخرین قسمت باران دعوت می کنم ....

نظرتون رو درباره کل داستان هم بگین تو این قسمت .....

در آینده ای نزدیک فایل پی دی اف کل داستان رو همین جا قرار می دم .....

یا حق


اینم یه عکس بارونی .....


برچسب‌ها: باران, داستان باران, قسمت آخر, رمان, داستان

موضوع : داستان باران | | ادامه مطلب...


بدون شرح !
نویسنده : محمد
تاریخ : سه شنبه هشتم فروردین 1391
زمان : 1:12

به نام نامی الله ....

سوار بر بال ملائک می شوی و به سرزمینی پای می گذاری که روزی سجده گاه دلاور مردانی از جنس نور بوده است و معبد عارفانی که طریقت پاک بازی را در خاک مقدس طلاییه و شلمچه سپری کرده اند .....

بر دعوت نامه ات نگاهی دوباره می اندازی و هنوز هم باورت نمی شود ..... توی بی لیاقت و مهمانی بزرگان ... سرتاسر وجودت را مرور می کنی تا بلکه اندک لیاقتی یابی تا خود را شایسته ی این حضور یابی ....هیچ !!!

نگاهی بر مهر نامه ات می اندازی .... لکه ای خون بیش نیست .... لکه ای خون که شاید اگر از بینی ات چکه کند مادرت هزار قربان صدقه ات رود و .... هیچ می اندیشی ؟ که روزی این قطره ها نه از بینی ، بلکه از گلو ، از دست ها و پاهایی که دیگر جدا شده اند و شاید هم از پیشانی پینه بسته ی عارفانی ریخته است که حتی اگر خودت را بکشی نمی توانی به آن ها برسی ؟؟؟

اصلا نگاه می کنی ؟؟؟ به این آفتاب سوزان ؟؟؟ به آفتابی که حتی در زمستان هم بر سرت عمود می تابد و صبر و طاقت هر جنبده ای را از بین می برد ؟؟؟ ....لحظه ای بایست ..... کمی تأمل لطفا .... به یاد آور روزهای گرم تابستان را .... همان روزهایی که مقابل باد کولر لم می دهی و آب میوه ات را تناول می کنی و باز هم از گرمای هوا نالانی ..... تصورت را بر هم نزن و در کنارش آفتاب سوزان طلاییه و شلمچه را بخاطر آور و لب های تشنه را ..... آن ها که به مولایشان اقتدا کردند و تشنه لب چشم از دنیای پر ز لذت تو بر بستند تا از کوثر علی سیراب گردند....

لحظه ای لطفا بایست ...... اروند را می بینی ؟؟؟ خواهشا کنارش زانو بزن .... امواجش را می بینی و سردی آبش را ؟؟؟ حال به یاد آور شب هایی را که جوانانی مثل تو (!) در این آب ها غواصی نمودند و یخ زندند..... و تو ؟ .....

چه دلگیر است غروب شلمچه .... هنوز هم غم را در خود نهفته دارد .... هنوز هم از فراق یاران دیرینش خون میگرید و هنوز هم ...... صدای هوهوی باد را می شنوی ؟ گوش کن....صدای خرازی می آید و لشکر امام حسین ..... هیس ! فقط گوش کن....

می بینی ؟؟؟ اینجا که تو قدم کذاشته ای سرتاسر پر است از شگفتی ..... می دانی ، گاهی باید ز خود پرسید و با خود خلوت کرد .... گاهی باید خود را به یاد آورد و کسانی را که همانند ما بودند و حسینی زیستند .... حسینی زیستند و حسینی شهید شدند....

بس است ..... دیگر سخن نمی گویم .... ! بیا و همین نزدیکی بر خاک شلمچه سجده بزن و با پروردگارت سخن بگو .... می دانم که تو هم همانند من پر از گناهی و .....

تقدیم به همه ی اون هایی که دلشون تو شلمچه ست و از درک حضور عاجز.....

خیلی دلم هوایی شده ! دست خودم نیس ! ....بچه ها و دوستای نتم یا رفتن مناطق یا هم که اردوهای جهادی ! من و موندم ....!!!


پ . ن : به یاد روزهای قدیم 17 سالگی ....

پ . ن :

 آن کس که تو را شناخت جان را چه کند ؟ / فرزند و عیال و خانمان را چه کند ؟

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی / دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند ؟

پ . ن : دوست عزیز همشهری که واسهم نظر گذاشتی ، میخواستم بیام پیشت اما آدرسی نداده بودی ! اگه دوباره گذرت افتاد آدرس رو مرحمت کن عزیزم ....

پ . ن : التماس دعا ...


برچسب‌ها: شهدا, شلمچه, طلاییه, دل نوشته

موضوع : دل نوشته |


دوشنبه رو عشقه !
نویسنده : محمد
تاریخ : دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390
زمان : 13:37

به نام دادار پاکـــــــــــــ

سلامکی از جانب محمد خان به همه ی دوستان گلش ؛

خوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین ؟ خوش می گذره ؟

به من که بد نمی گذره ! امروز کلی خندیدیم و حال کردیم !شکلک زیباساز-varoone.ir

می دونین که مدارس رسما تق و لق شده ! البته شاید مدرسه شما نشده ولی واسه که به شهر ارواح تبدیل شده !!!

جونم براتون بگه که قرار نبود امروز مدرسه ای در کار باشه ! ولی خب یکی از بچه ها دیشب بهم پی ام داد که فردا بیا و دوربینت رو بیار می خوایم عکس بگیریم !!! ما هم که عشق عکااااااسی ! گفتیم ای به چشم و رفقا رو خبر کردیم !

خلاصه که دیشب دیر خوابیدم و حسابی هم غرق خواب بودم و داشتم خواب علمی !!! می دیدم ( یادم نیس ولی یه کار علمی می کردیم دیگه ! ) که حاجی زنگ زد !!! هه ! یه وقت فکر نکنین پیرمردیه واسه خودش ، نه ! یکی از دوستانه که چون رفته مکه بهش می گیم حاجی ! هر چند که چندان هم حاجی حاجی نیست !

خلاصه زنگید و گفت که خوابم میاد و نریم ! منم گفتم دقیقا ! به نکته ای بس ظریف اشاره کردی ولی دیر شده و بچه ها دیگه دارن می رن مدرسه ! خلاصه که لیوانکی شیر نوشیدیم و عازمیدیم !!! البته بگم که قصدمون هم عکس گرفتن با دبیر فیزیکمون بود و می خواستیم دیفرانسیل رو بپیچونیم ! ( ملت عمومی ها رو می پیچونن ما دیفرانسیل رو ! نیست که قوی ایم ! به اون خاطره )

رسیدم مدرسه و دیدم ای دل غافل ! دبیر فیزیک گرام نیومده هنوز ! یعنی می گفتن شاید نیاد ! بسی خورد به برجکم و همه رو آورد پایین این خمپاره 60 ! می گفتن مثل این که دیفرانسیل قراره زنگ فیزیک رو هم بیاد ! اه ! لعنت به شانس بد !شکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.com

خلاصه داشتیم بر می گشتیم و سوار ماشین حاجی شدیم که دیدیم دبیر گرام با مگان سفید خوجملش تشریف فرما شدن ! مثل اینکه کاری داشت و می خواست زودی بره ! به زور دو تا عکس گرفتیم که عکسی که خودم هستم تار شده ! (نهایت غم !) یهو دیدیم دبیر دیفرانسیل درو وا کرد و دبیر فیزیک هم رفت بیرون ! ای بابا ! این کجا اومد دیگه ؟؟؟

بچه های ما ( گروه شخله های آتشین خودمون ! ) رفتن بیرون و من موندم ! حالا خیلی ریلکس دوربین رو جمع می کنم و می ذارم تو کیفم و کاپشنم رو برمیدارم و بدون خداحافظی می خوام برم که دیدم رضا برگشته ! می گم چیه ؟ میگه گیر داد ؟ بذار اجازه بگیرم ! ای تو روحت بشر ! کجا گیر داد ؟ این سوسول بازیا چیه خوب ؟ آبرومون رفت دیگه !

خلاصه سوار ماشین حاجی شدیم و رفتیم شیرکوه ! شکلک زیباساز-varoone.ir( اسم یه کوهی تو شهرمون ! کوهستان پارکه تقریبا ! ) سرد بود مثل چیییی !شکلک زیباساز-varoone.ir

خلاصه کلی مسخره بازی در آوردیم و کلی هم عکس از هر نوعش که بخواین ! ( غیر مجازن خب ! دو تاش رو می ذارم ! )شکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.com

بعد هم رفتیم گیم نت !!! اونجا هم کلی داد و بیداد کردیم و این حرفا ! بسی حال داد ها ! شکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.com

الآنم گوشام درد می کنه از بس صدای پخش بلند بود و حاج خانوم مهستی می خوند ! (  البته قبلش انگاری رپ بود ! چی بود اسمش ؟؟؟ آهان ! ابلیس ! )شکلک زیباساز-varoone.ir

خلاصه امروز روز خیلی خوبی بود و کلی شادروان گشتیم !شکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.com

راستی بابت تاخیرم تو نوشتن داستان شرمنده م ! ایشالا وقت کنم تا قبل عید می نویسم ! نشد هم که بعد عید دیگه !

فقط این که خیلی دلم واسه هفده سالگی تنگ شده بود ! برگردوندمش به اون چیزی که باید ! همونی که از اول بود !

همین ها دیگر ! راستی ، چهارشنبه سوری نزدیکه ! مراقب خودتون باشین ! شکلک زیباساز-varoone.ir

خب من برم یه کم بفیلمم ( فیلم ببینم ) که باید بشینم پای درس !

تا درودی دیگر ، بدرووووود


من ، امید ، مهرداد ، امید ( بهش میگیم خلیل ! ) و حاجی

کلاس چهارم ریاضی ، دبیر فیزیکمون و البته بدون من !


برچسب‌ها: عکس, مدرسه, شیرکوه, شخله های آتشین

موضوع : |



مرجع دریافت قالب ها و ابزارهای مذهبی
Design By : Ashoora.ir


 

پایگاه جامع عاشورا