بسم الرب الحسین
فکر کنم یه غباری به ضخامت چندین ماه رو این وب
نشسته ! ( باز درد قلبم شروع شد ! بی خیال ! )
نمی دونم چرا ولی یه جورایی دلم اینجا نیست !
شاید به همون دلیلی که غبار گناه رو دلم نشسته و .... !
گاهی وقتا هست تو زندگیت که حالت از خودت به هم
می خوره ! از کارهات ، از حرفات ، از نگاهت ، از چیزایی که می شنوی ، از همه چیز !
بوی تعفنت خفه ت می کنه و نمی دونی باید چی کار کنی ؟؟؟
یه کوله بستم پشتم و دارم گناه ها رو درو می کنم
! هه ! همون محمد قبل هفده سالگی ....!
نه دوست من ، محمد 17 ساله نمونده ! 17 سالگی
محمد فعلا یخ زده ! منجمد شده و معلوم نیست کی بهار میاد و برف دلش آب میشه که
شاید از این رکود بیرون بیاد ؟
یادش به خیر !
یاد همه اون روزایی که هیئت می رفتم ، یاد همه
اون شبایی که مداحی و مناجات گوش می کردم ، یاد همه اون کارای با اخلاصم ...
اصلا با اخلاص بود ؟ چه خودمم تحویل می گیرم
واسه خودم !!! کجاش اخلاص داشتی بنده ی خدا ؟
ولی خب ، تو همون کارا ، با هر نیتی ، دلم شکست
! بگذریم....
دلم می خواد یه خواب عمیق بیاد سراغم...چه می
دونم ؟ شاید یه کما !
شاید هم مرگ....! البته از این یکی یه خرده می
ترسم...ترس که نه ، یه جور خجالت خاص ! خجالت این که داری می ری همون جایی که ازش
اومدی و از این ور هم فقط کثیفی و زشتی به ارمغان می بری !!! معلوم نیست که قرار
بود پاک تر شی یا پاکی ت رو از دست بدی ؟ مثل این می مونه که بکارتت رو از دست
داده باشی اونم با گناه !!! این کجا و آن کجا ؟
نیاز دارم به چیزی که این رکود رو بهم بزنه ! یه
همدم ! یه همدم که کنارم باشه و درکم کنه....نه خدا ! تو رو هنوز نشناختمت ! می
ترسم بیام سراغت و .... !!! شاید بیشتر دوست دارم که یکی رو بفرستی که تو رو بهم
بشناسونه ! یکی که از دید اون بهت نگاه کنم ، از لای دستاش نور به چشمام برسه و
روشن شه .... !!! یکی که بهم بگه و بگه و بگه تا خودم هم بتونم تشخیص بدم ! تا تو
رو هم بشناسم....
این اسمش چیه ؟ شاید خودخواهی باشه ! شاید یه
جور خواسته ی بی جا و بیشتر از حد خودم !!! اصلا چرا باید همچین شخصی وجود داشته
باشه ؟؟؟ مگه من کی ام ؟؟؟
خدا ؟؟؟ میگم انگار تو این دنیای این روزات همه
مثل خودت تنهان !!! تویی که بنده هات اونقدر بد شده ن که سراغت نمیان ، بنده هایی
که اونقدر توقع شون بالاس ، اونقدر سطح دیدشون پایینه و اونقدر خودخواهن که خودشون
رو تنها گذاشتن.... !
خدا ؟؟؟ دوستم میشی ؟؟؟
بیا با هم رفیق شیم !!! با هم بیرون بریم ، بریم
کوه ، اون بالای بالا دور از همه ، بگیم و بخندیم و .... حتی با هم غذا بخوریم !
مگه چشه ؟؟؟ چرا تو رو توی آسمون محدود کردیم ؟؟؟
راستی مگه نگفتی از رگ گردن بهم نزدیک تری ؟؟؟
ببین ، این گردنی که می گی توش پر از بغضه ها !!! همش هم از سر تنهایی !!! همش از
وحشت ....
چه می دونم ؟ چی ؟ دارم کفر می گم ؟؟؟ نه بابا
!!! فکر نکنم....از نظر من که اینا کفر نیست ! اصلا بالاتر از این هاش هم کفر نیست
!!!
خدا اصلا چرا مهمونم نمیشی ؟ تو که می گی صله
رحم واجبه !!!؟؟؟ هان ؟ مگه تو حتی از پدر و مادرم هم بهم نزدیک تر نیستی ؟؟؟ مگه
منو نیافریدی ؟؟؟ پس چرا صله رحم نمی کنی ؟؟؟ قهری ؟ حواست باشه ها ! می ترسم از
مسلمانی بیرون شی !! هه !
مواظب باش یهو ( بعضی ها !!!) نگن که تو هم
مسلمون نیستی ! ما که مسلمونی اینجا ندیدیم ! نمی دونی اینا چطور می گن از مسلمونی
خارج میشین ؟؟؟
خدا راستی ، عیسی هم تنهاست پیش تو ؟؟؟ اونم که
این ور تنها بود و عروج کرد ! میشه منم عروج کنم ؟؟؟ دلم به حالش می سوزه ! مرده
رو زنده کرد ، کور رو شفا داد ، تهش هم به صلیب کشیدنش مثلا !!! جالبیش می دونی به
چیه ؟ به اینه که حالا صلیب رو هم می اندازن گردن هاشون !!!
بسه چقدر حرف زدم !!!
دلم برای خیلی چیزا تنگه !!!
یه وب خیلی نوستالوژیک منتقل شد !!! سپیده ،
آبجی ، امیدوارم روزگار شهادتت همیشه مستدام باشه ! من هم هر کمکی از دستم بربیاد
و در حد توانم بهت بکنم....ایشالا مثل همیشه شاد باشی و رنگ شادی تو زندگیت پاشیده
شه !
یادت باشه اون حکایتی که گفتم رو !!! من بهش
ایمان دارم ، چون دارم چوب کارام رو می خورم !!! از هر دست بدی ، از همون دست هم
پس می گیری ! بهشت و جهنم همین جاست....همینقدر خاکی !
پ . ن : برام مهم نیست که کی چی فکر میکنه !؟
همین مهم بود که بنویسم
پ . ن : سید مهدی ؟؟؟ اینجا میای هنوز داداشی؟
دلم برات خیلی تنگ شده...خیلی ! خوابت رو دیدم !
موضوع : دل نوشته
|